![]() |
![]() |
|
| دوست دارم تو رو ببینم در حالیکه گریه میکنی |
یکی داشت یکی نداشت. اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم. یکی خواست یکی نخواست. اونی که خواست تو بودی، اونی که بیتو بودن رو نخواست من بودم. یکی آورد یکی نیاورد. اونی که آورد تو بودی، اونی که بهجز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم. یکی برد یکی نبرد. اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم. یکی گفت یکی نگفت. اونی که گفت تو بودی، اونی که دوست دارم رو جز تو به هیچکس نگفت من بودم یکی بود یکی نبود و یه پری یه بقل عاشقی های سرسری کی بود کی بود ، اون تو بودی کاش همیشه پیشم بودی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/16ساعت 17:54 توسط 30YAVASH |
|
|
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی سنگی ونا شنیده فراموش می کنی رگبار نو بهار و خواب ذر یچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگ های مرده هم آغوش می کنی گمراه تر ا روح شرابی ودیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی تو دره بنفش غروبی که روز را بر سینه می فشاری وخاموش می کنی در سایه ها فروغ تو بنشسته ورنگ باخت اورا به سایه ها از چه سیه پوش می کنی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/16ساعت 17:47 توسط 30YAVASH |
|
|
کاش وقتي زندگي فرصت دهد * گاهي از پروانه ها يادي کنيم * كاش بخشي از زمان خويش را * وقف قسمت کردن شادي کنيم * کاش وقتي آسمان باراني ست * از زلال چشمهايش تر شويم * وقت پائيز از هجوم دست باد * کاش مثل پونه ها پرپر شويم * کاش وقتي چشم هايي ابريند * به خود آييم و سپس کاري کنيم * از نگاه زرد گلدان هايمان * کاش با غربت پرستاري کنيم * کاش دلتنگ شقايق ها شويم * به نگاه سرخشان عادت کنيم * کاش شب وقتي که تنها ميشويم * با خداي ياس ها خلوت کنيم * کاش گاهي در مسير زندگي * باري از دوش نگاهي کم کنيم * فاصله هاي ميان خويش را * با خطوط دوستي مبهم کنيم * کاش با چشمانمان عهدي کنيم * وقتي از اينجا به دريا ميرويم * جاي بازي با صداي موجها * دردهاي آبيش را بشنويم * اكش مثل آب, مثل چشمه سار * گونه نيلوفري را تر کنيم * ما همه روزي از اينجا ميرويم * کاش اين پرواز را باور کنيم * کاش با حرفي که چندان سبز نيست * قلب هاي نقره اي را نشکنيم * کاش هر شب با دو جرعه نور ماه * چشم هاي خفته را رنگي زنيم........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/11ساعت 0:24 توسط 30YAVASH |
|
|
عزیز من !
به یادم هست که روزی ، مصرانه به تو می گفتم " ما هرگز خسته نخواهیم شد ...هرگز..."اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین تا به تو بگویم : ما نیز خسته می شویم و خسته شدن حق ماست . این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانو هایمان دردی حس می کنیم ، مساله یی نیست ، مساله این است که بتوانیم زیر درختی کنار جوی ایی ، روی تخته سنگی ، در کنار هم بشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم . خسته نشدن ، خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن . دیگر نمی گویم که " ما ، تا زنده ایم خسته نخواهیم شد " . بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم ماند انسان ، در این راه دراز ، با این کوله بار سنگین ، حق است که گهگاه ، در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند . عیبی نیست . مهم این است که بتواند جایی برای نشستن ، سفره گستردن ، سر بر بالش محبت نهادن ، به تحلیل درد و خستگی پرداختن ، انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش ، تازه نفس و سرشار ، حرکت کند .
عظمت ، در یکنواختی حرکت نیست ، در تداوم حرکت است ، در باقی ماندن میل به حرکت ، در ایمان به حرکت ، و بازگشت به حرکت . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/10ساعت 23:44 توسط 30YAVASH |
|
|
چرا قدر نمي دانيم؟
آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/10ساعت 23:40 توسط 30YAVASH |
|
|
گل من گریه مکن:
که در آئینه اشک تو غم من پیداست
قطره اشک تو داند که غم من دریاست سخن از اشک نخواه که سکوتت گویاست از نگه کردنت احوال تو را می دانم دل غربت زده ات بینوایی تنهاست
من وتو می دانیم چه غمی در دل ماست گل من گریه مکن: اشک تو صاعقه است تو به هر شعله چشمان ترم می سوزی بیش از این گریه مکن که بدین غم زدگی بیشترم می سوزی گل من گریه مکن:
دل به امید ببند ناامیدی کفر است
چشم ما بر فرد است ز تبسم مگریز درد پنهان تو در باغچه و لب زیباست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/09ساعت 14:27 توسط 30YAVASH |
|
|
دو روز به پایان جهان مانده بود
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است"تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.
پریشان شد"آشفته و عصبانی بود.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید
.
آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.
قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟
پس بگذار
این
یک مشت زندگی را مصرف کنم
آنوقت زندگی را بر سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید،
زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی بدست نی آورد،
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
بر روی چمن خوابید ،
کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،
به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد
و در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد
و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد
ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
"امروز او در گذشت" ،کسی که هزار سال زیسته بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/09ساعت 14:22 توسط 30YAVASH |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شب شد
خورشید رفت افتابگردان عاشق به دنبال خورشید اسمان را جستجو میکرد ناگهان ستاره ای چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زیر افکند و در دل گفت(گلها خیانت نمیکنن) |
| پیوندهای روزانه |
|
ملودی تنهایی آرشیو پیوندهای روزانه |
| عشق های گذشته |
|
85/03/05 - 85/03/21 85/03/08 - 85/03/14 |
|
RSS
|