تبليغاتX
L0Ve T0 SeE y0U cRy

L0Ve T0 SeE y0U cRy

دوست دارم تو رو ببینم در حالیکه گریه میکنی

کاش وقتي

 

 

 

 

 

 

 

کاش وقتي زندگي فرصت دهد * گاهي از پروانه ها يادي کنيم * كاش بخشي از زمان خويش را * وقف قسمت کردن شادي کنيم * کاش وقتي آسمان باراني ست * از زلال چشمهايش تر شويم * وقت پائيز از هجوم دست باد * کاش مثل پونه ها پرپر شويم * کاش وقتي چشم هايي ابريند * به خود آييم و سپس کاري کنيم * از نگاه زرد گلدان هايمان * کاش با غربت پرستاري کنيم * کاش دلتنگ شقايق ها شويم * به نگاه سرخشان عادت کنيم * کاش شب وقتي که تنها ميشويم * با خداي ياس ها خلوت کنيم * کاش گاهي در مسير زندگي * باري از دوش نگاهي کم کنيم * فاصله هاي ميان خويش را * با خطوط دوستي مبهم کنيم * کاش با چشمانمان عهدي کنيم * وقتي از اينجا به دريا ميرويم * جاي بازي با صداي موجها * دردهاي آبيش را بشنويم * اكش مثل آب, مثل چشمه سار * گونه نيلوفري را تر کنيم * ما همه روزي از اينجا ميرويم * کاش اين پرواز را باور کنيم * کاش با حرفي که چندان سبز نيست * قلب هاي نقره اي را نشکنيم * کاش هر شب با دو جرعه نور ماه * چشم هاي خفته را رنگي زنيم........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/11ساعت 0:24  توسط 30YAVASH  | 

عزیز من !

عزیز من !   

به یادم هست که روزی ، مصرانه به تو می گفتم " ما هرگز خسته نخواهیم شد

 ...هرگز..."اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین تا به تو بگویم : ما نیز خسته می شویم و خسته شدن حق ماست . این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانو هایمان دردی حس می کنیم ، مساله یی نیست ، مساله این است که بتوانیم زیر درختی کنار جوی ایی ، روی تخته سنگی ، در کنار هم بشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم . خسته نشدن ، خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن .

دیگر نمی گویم که " ما ، تا زنده ایم خسته نخواهیم شد " . بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم ماند  انسان ، در این راه دراز ، با این کوله بار سنگین ، حق است که گهگاه ، در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند . عیبی نیست . مهم این است که بتواند جایی برای نشستن ، سفره گستردن ، سر بر بالش محبت نهادن ، به تحلیل درد و خستگی پرداختن ، انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش ، تازه نفس و سرشار ، حرکت کند .

 

عظمت ، در یکنواختی حرکت نیست ، در تداوم حرکت است ، در باقی ماندن میل به حرکت ، در ایمان به حرکت ، و بازگشت به حرکت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 23:44  توسط 30YAVASH  | 

چرا قدر نمیدانی

چرا قدر نمي دانيم؟

 

 

 

آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد


اين اولين باري بود که اونو مي ديد


آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش


اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد
تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند


ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد


از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي
با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده


ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده


حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم


چرااااااااااااااااا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 23:40  توسط 30YAVASH  | 

گل من گریه.......

گل من گریه مکن:  

                             

 

 

 

 

     که در آئینه اشک تو غم من پیداست

 

                   قطره اشک تو داند که غم من دریاست                                                

 

      سخن از اشک نخواه که سکوتت گویاست

 

                   از نگه کردنت احوال تو را می دانم

 

     دل غربت زده ات بینوایی تنهاست

 

                    من وتو می دانیم چه غمی در دل ماست

 

گل من گریه مکن:

 

       اشک تو صاعقه است

 

                   تو به هر شعله چشمان ترم می سوزی

 

       بیش از این گریه مکن

 

                   که بدین غم زدگی بیشترم می سوزی

 

 

گل من گریه مکن:

 

 

        دل به امید ببند ناامیدی کفر است

 

                    چشم ما بر فرد است ز تبسم مگریز

 

        درد پنهان تو در باغچه و لب زیباست

 

                                      

                                            {گل من گریه مکن}

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 14:27  توسط 30YAVASH  | 

ارزش زندگی

دو روز به پایان جهان مانده بود
 
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است"تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.
پریشان شد"آشفته و عصبانی بود.
 
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
 
داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد.
 
 
آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.
 
به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.
 
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد
 
خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن.
 
 
لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟
 
 
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید
.
آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن
 
او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.
 
 
قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟
پس بگذار
این
یک مشت زندگی را مصرف کنم
 
آنوقت زندگی را بر سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید،
زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.
 
 
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی بدست نی آورد،
 
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
بر روی چمن خوابید ،
کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،
به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد
 
و در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد
و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد
 
 
ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
 
"امروز او در گذشت" ،کسی که هزار سال زیسته بود
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 14:22  توسط 30YAVASH  | 

چقدر دوستش......

اي غروب و اي آسمان غبار گرفته...

شما بر عشق من آگاهيد...

شما مي دانيد كه من چقدر براي اين گريز پاي مهربان اشك ريختم...

 

مي دانيد كه مثل پادشاهي مغرور و زيبا بر قصر قلب من فرمانروايي مي كند...

مي دانيد...

شما به همه رازهاي قلب من آگاهيد...

ولي من براي آرامش اين سلطان بي جانشين بايد از زندگيم بگذرم...

از همه هستي و مستي ام...

از عشق...

                            از اميد...

                                                         از روياهاي شيرين...

اي خورشيد كه مي روي تا در آنسوي مرزها ما را فراموش كني..

         .به او بگو كه چقدر

                                                                          دوستش دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 6:29  توسط 30YAVASH  | 

چشمان تو گر ماهتاب

چشمان تو گر ماهتاب من نمي شد ...

 

چشمان تو گر ماهتاب من نمي شد

 

 عاشق شدن جرم و گناه من نمي شد

 

 تهمت به پاکي من بيچاره بستند

 

 حتي خدا پشت و پناه من نمي شد

 

 باشد تو بي انصاف يادت رفته باشد

 

 اينها جواب اشتباه من نمي شد

 

 ديگر نمي آيي سراغم را بگيري

 

 آنقدر هم جرم گناه من نمي شد

 

 حتي اگر يک لحظه عاشق مي شدي

 

تو لعنت بر اين روز سياه من نمي شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 6:26  توسط 30YAVASH  | 

درد دربه دری

سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم

 

گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم

 

به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را ندیده ای؟

 

کلامش بارش سکوت بود

چه کنم خدایا

 

حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها

 

وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست

 

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم

 

جاودانه دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 6:16  توسط 30YAVASH  | 

جدایی

تو سکوت کوچه و مرگ بهار
توي اون شب غريبي و وداع
تو عبور و طپش ثانيه ها ديگه نزديکي اون خواست خدا

تو گوشم مي پيچه درد يک صدا
ديگه تقدير نوشته واسه ما
مث هميشه مث هر روز خدا
من و تو بايد بمونيم باز جدا

بين ما فاصله عشقه فاصله يه پنجره س
تا پنجره يک قدمه
اما اين پنجره بسته س فاصله شد يه عالمه

تو عبور و طپش ثانيه ها
ديگه نزديکي اون خواست خدا
دل من داد مي زنه مي گه نيا
ولي افسوس داره مي رسه به ما

مث هميشه مث هر روز خدا
من و تو بايد بمونيم باز جدا
داد مي زنم دوباره فرياد مي زنم
دوست دارم دوست دارم
عاشق ترين زمينم

بين ما فاصله عشقه دري که قفلش غروره
قفل در يک طرفه س سمت توئه

واسه من يه راه گذاشتي شکستن قفل
اما اگه خودت مي خواستي باز مي شد اين قفل

کاش مي شد فاصله کم بود
کاش مي شد قفل دل تو غرور کم بود

مي رسه روز جدايي مي دونم
آخه هميشه بي وفايي
-------------------------------------------------
دلم گرفت از اين همه سياهي
محكوم اشك به جرم بي گناهي
دلم گرفت تو جاده هاي تبعيد
تشنه سايه ،توي قلب خورشيد

جاده پر از تگرگ و خيس بارون
ميزنه شب به لختي خيابون
پرسه باد تو كوچه هاي پاييز
كوچه ي بارون زده غم انگيز

با رفتنت تموم شده ترانه
نفرين شده حرفاي عاشقانه
گريه ي ابر تو شباي هق هق
زخمي شده بال و پر شقايق

قلب ستاره پر اضطرابه
چشم زمين خيسه و غرق آبه
جون ميكنه ستاره از سياهي
مهتاب قصه هاي من كجايي ....!؟ كجايي...؟!

قلب ستاره پر اضطرابه
چشم زمين خيسه و غرق آبه
خورشيد عشقش شب بي ستاره
آفتابي شو تو پلك غم دوباره

جاده پر از تگرگ و خيس بارون
ميزنه شب به لختي خيابون
پرسه باد تو كوچه هاي پاييز
كوچه ي بارون زده غم انگيز....
........................................
.................................................
.....................................................
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 6:11  توسط 30YAVASH  | 

هرمت خود

هميشه سعی کن باکسی دوست شوی که دلش بزرگ

باشد ..............

چون خودت را برای ورود به قلبش کوچيک نکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 6:1  توسط 30YAVASH  | 

خجالت

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم

. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته، اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

 اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه

! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 5:30  توسط 30YAVASH  |