شانه هایت را............

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی ونا شنیده فراموش می کنی
رگبار نو بهار و خواب ذر یچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ا روح شرابی ودیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری وخاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشسته ورنگ باخت
اورا به سایه ها از چه سیه پوش می کنی

